سلام سلام ستاره .چشمک بزن دوباره........... 
ماهک گلی من امشب بعد از حدود 2 ماه اومدم تا وبلاگتو آپ کنم
البته ناگفته نماند که بیشترش بخاطر عمو بود که مجبورم کردن که تنبلی رو کنار بزارم تنبلی که نه چون تو ووروجک تقریبا وقت مامی رو پر کردی حسابی
عزیزم این مدت ماجراهای زیادی واسه مامیت پیش اومد که کمی انرژیمو گرفت و بی حوصلم کرده بود شاید هم بد اخلاق
فکر میکنم این مدت مادر خوبی واسه تو و همسر خوبی واسه بابایی نبودم چون خیلی بی حوصله و غر غرو شده بودم
گرچه دست خودم نبود افسردگی بعد زایمان و ضعف جسمی بیدار خوابیها واسه تو و بارداری مجدد!!! همه و همه تواتنم رو گرفته بود تو برزخ بدی بودم بین نگه داشتن یا نداشتن یه موجود دیگه واقعا کلافه کننده بود
ولی وقتی فکر کردم دیدم نمیتونم از تو غافل بشم و توانایی نگهداری دو تا موجود کوچیک رو ندارم و تصمیم گرفتم به اون بارداری ادامه ندم !! و.........................
خیلی سخت بود خیلی. ولی نگهداری شایسته از تو واسم مهمتر بود شاید تو یه شرایط مناسبتر دوباره این اتفاق بیافته
بگذریم که میخوام برات بگم چه شیطونی شدی
. چند روزی هست که 4 ماهه شدی و کلا نسبت به سنت خیلی جلوتری از همسنات تو این ماه یاد گرفتی که بشینی البته نه کامل و ما رو کشتی بخاطر اینکه نشسته نگهت داریم امان از لحظه ای گه بخوابونمت ........................
عاشق ایینه و حرف زدن با خودتی
صبح که از خواب بیدار میشی وای وای وای خونه رو میزاری رو سرت و حالا اواز بخون انقدر شلوغ میکنی تا مامی تنبل از جاش بلند بشه و تو رو از گهوارت بیرون بیاره.
ولی در کل خیلی ارومی و فکر میکنم خدا انقدر دوستم داشته که تو فرشته مظلوم و اروم رو بهم داده
دیروز واکسن 4 ماهگیت رو زدیم خیلی خانم بودی و اذیت نکردی و مثل دفعه قبل تب هم نکردی شکر خدا
نمیدونی وقتی بیرون میبریمت چه مکافاتی داریم از دست مردم خیلی جلب توجه میکنی با اون چشمای قشنگت کسی نیست از کنارت رد بشه و برات ضعف نکنه همه بهم تو رو نشون میدن حتی آقایون محترم کوچه و خیبون هم نمیتونن خودشون رو در برابر تو نگه دارند و ضعف نکنن بابات که هی میگه دیگه بیرون نیاریمش یا اینکه یه داداش قلدر باید داشته باشه که بادی گاردش بشه خلاصه خدا کنه که این نمکت دردسر ساز نشه واسه مامان بابا. حالا هم باید بهت شیر بدم پس بایییییییییییییییییییییی تا آینده نزدیک که بقیه ماجرا ها رو بنویسم




اینم یه عکس از امشب با بابای مامیت عجب خوشتیب شدی ماااااااادرررررررررررررر با این لباسای 7 رنگت دختر!!!

... نظرات() link ۱۳۸٧/٩/۱ - ماهک اکبری | تگ ها:سلام ستاره

سلام به دوستای خوب 
امروز از 2 ماهگیم یک روز گذشته و کم کم دارم بزرگ میشم اره ماهکم کم کم دیگه نگاهاش خیلی با دقت شده و به یه چیز خیره میشه و تو فکر میره کم کم دیگه داره غر غر میکنه و با زبون خودش حرف میزنه موقعی که بهش توجه نمیکنی نا راحت میشه و جیق میکشه وقتی بغل مامانش میره اروم میشه و خودشو لوس میکنه تا بهش شیر بده وقتی هم که بهش شیر میده خنده هایی میکنه که دل ادم اب میشه تازه شیطونی هم یاد گرفته و همش دنبال اینکه باهاش بازی کنی و اونم بازیگوش شده یواش یواش داره رو مامیش هم تاثیر میذاره و انگار که اونم داره نی نی میشه چون خودشو هم بازی اون میکنه بگذریم فردا میخواهیم مسافرت ببریمت اونم اولین مسافرت شمال زندگیت امید وارم که بهت خوش بگذره وقت واکسن 2 ماهگیت هم رسیده اما میترسم بزنم تب کنی و تو ماشین اذیت بشی برا همین از دکتر پرسیدیم گفته 2 روز اشکالی نداره و ما هم گذاشتیم برا برگشتن اینکارو بکنیم .
اما مهمونی که رفتیم خونه عمت برت بگم که اولین مهمونی بود که همه بودند و نزدیک به 35 نفر ادم یه جا تا حالا ندیده بودی عزیزکم اول که کمی مات بودیو تو فکر اینکه این همه ادم وای....بعد کم کم عادت کرد خوب مامی جان حالا من با دمپایی پریدم وسط و این چند خطم من مینویسم .....................
القصه که اون شب چون اولین بار بود تو جمع شلوغ پلوغ میرفتی بنده هم طبق معمول نگرانت بودم وقتی وارد شدیم قربون همشون که نه من و نه بابات و که تحویل نگرفتن و خیلی خشک و خالی احوالپرسی کردن . چو.ن اولین بار بود که مامیت همچین برخوردی رو میدید بهش برخورد ولی خوب سعی کردم تو دلم نگه ندارم و اعلام کنم که ناراحت شدم بگذریم که تو اون مهمونی مثل توپ بسکتبال تو دست این و اون بودی .آاااااااااااااااااااااااااااااخخخخخخخخخخخخخ که نمیدونی من چه حرصی میخوردم دخمل که از این بغل به اون بغل میپریدی !!! واقعا قلبم درد گرفته بود نمیدونم این بابا گلیت چرا با همه رودروایسی داره خوبه قبلش بهش سپرده بودمااااااااااااااا مخصوصا وقتی به قصد ماچیدن کسی میومد سراغتت خلاصه که فقط چشمم به تو و ساعت بود ههههههههههههههههههههههه!
تو این 2 ماه یکم مامی اذیت شده کم خوابی و ضعف بدنی خستم کرد ولی وقتی به تو دمبریده نگاه میکنم و فکر میکنم تحملش راحتتر میشه امیدوارم مامی رو بخاطر کم حوصلگیش و کم تحملیش ببخشی نفسم . دوست دارم به اندازه تمام دنیا . فقط بابات و یکم بیشتر حسودی نکنیا ! خوب حقمه دیگهههههههههههههه گرچه فکر میکنم و احساس میکنم که دیگه بابات تو رو از من بیشتر میخواد و تو همه زنگدگیش شدی اما امیدوارم جای منو نگیری ووروجککککک
یه عکس جدیدتو هم میزارم که ...........


امروز بعد از گذشت دو ماه از تولد نی نیم اومدم که دوباره کمی بنویسم
ماه اول تقریبا همه چی خوب بود و غیر از هفته اول که کمی زردی داشتی و اذیت شدی بقیه اش خوب بود اما با ورود به ماه دوم مشکلات یه کمی بیشتر شد و یکباره ماهکم تصمیم گرفت که (اه) نکنه روز اول به بهانه هایی گفتیم فردا میکنه دوم و روز سوم.......خلاصه یه هفته طول کشید خبری نشد و ما هم نگران شدیم یه خورده از قدیمیهای سایت کمک گرفتیم یه خورده از فامیل و خویش درمانی از روغن زیتون بگیر تا شیاف صابون و تحریک کردن خانم ولی نتیجه بخش نبود و روزها هم سپری میشد تا به نه روز رسید رفتیم بیمارستان کودکان و بعد از کمی الافی دکتر معاینه کرد
امان از معاینه اش که همچین دل بچه رو فشار میداد و میچلوند که این هم چون خواب بود از خواب بیدار شد و زد زیر گریه البته مامانیت داشت برا دکتر قاطی میکرد که من گفتم بیرون بره که نبینه و دکتر متوجه شد و کمی ملایم تر شد و به خیر گذشت در نهایت هم گفت فعلا دارویی تو این سن برات وجود نداره به سلامت
خلاصه نا امید برگشتیم خونه و به امید روز دیگه که خانم کاری کنه خوابیدیم اما زهی خیال باطل همین طور گذشت من که روزای اول از دکترای دارو ساز و توی نت تحقیق کرده بودم فهمیده بودم که شیاف نوزادان میشه استفاده کرد ولی میترسیدم که استفاده کنیم تا اینکه 14 روز گذشت و دیگه تصمیم گرفتیم که از شیاف استفاده کنیم بازم با ترس و لرز یک چهارم از شیاف را اونم با چه مکافاتی زدیم تو همون 10 دقیقه اول شروع کردی به قر دادن و بعد از نیم ساعت هم خوابت برد همش میترسیدم که نکنه اذیت بشی من که رفتم سر کار تقریبا 2 ساعتی گذشته بود که یه اس ام اس با این متن از مامانت گرفتم (اومد اومد) دیگه همه برا اه شما جشن گرفتن من که زنگ زدم فقط شنیدم که انقدر زیاد بوده که تمام پتو و تشک و لباس و ..... بگذریم بعد از اون جلسه دوباه اعتصاب کردی و تا 9 روز کاری نکردی بعد از 9 روز بالاخره دوباره کار قبل رو تکرار کردی همه را کثیف کردی ولی طبیعی(بدون شیاف) دوباره اعتصاب تا یکهفته و بعد 4 روز و الان که دارم مینویسم رسیده به 2 روز یکبار به قول مامانی برا اه بچه هم باید ذوق کرد.
البته نا گفته نمونه که تو این روزا ماهکم داشت وزن میگرفت و از 3 کیلو رسید به 5 کیلو و همه میگفنتن که چون شیر مادر میخوره زیاد نگرانی نداره و داره وزن میگیره خدارو شکر همینطور هم شد.
دیگه الان خیلی نوشتم طولانی شده ولی تو این زمینه و زردی تجربه زیادی کسب کردم دفعه بعد از اولین مهمونی که تو خانواده 30 نفری بابات رفتی برات میگم عزیزم اینم عکس ۲ ماهگیت عزیزی بخداااااااا


سلام به همگی
نی نی ماهکم دختر گلم امروز نزدیک به یک ماه است که از تاریخ تولدت میگذره. عسلکم بالاخره انتظارات ما رو پایان بخشید و روز پدر (تولد حضرت علی) ظهر دنیا امد .شب اول را به سختی در بیمارستان صارم بسر بردیم بنا به تجربیاتی که در 9 ماه رفت و امد به صارم داشتیم دریافتیم که متاسفانه فقط ظاهر خوبی داشت و دیگر هیچ تنها خوبیش هم این بود که من کنار همسرم تا تولد کودکم بودم والا دچار شک میشدم که نکنه اشتباه بچه دیگه ایرو بهم تحویل بدن بگذریم..
با ینکه کودکم از همه نظر سالم بود میخواستن زوری به بهانه زردی بستریش کنن که زیر بار نرفتم و با رضایت شخصی مرخص کردمش البته بعد از گذشت 4 روز کمی زردی گرفت که بازهم تن به بیمارستان بردن ندادم و تو منزل دستگاه کرایه کردم و 48 ساعت خوابید و الحمدالله همه چی نرمال شد و از کلی هزینه الکی که میخواستن برامون درست کنن نجات پیدا کردیم.
البته تو این موارد استاد شدم اگه کسی راهنمایی خواست بگه حتما اگه بتونم انجام میدم.
مادرها و پدرهای نازنین گول چرب زبونی دکترهای پول پرست و محیط های خوشکل را نخورید و از تجارب دیگران و تیز هوشی خودتان نهایت استفاده را ببرید والا هم نوزاد را اذیت مکنید هم جیب مبارک را.......
اما از همه اینها که بگذریم دختر گلم با بزرگترین کادوی روز پدر (تولد) مارو غافلگیر کرد و کلی هم خوشحال راستش قبل از اومدنش به خیلی چیزها فکر میکردم که بعضیها خوب بود بعضیها نگران کننده گاهی دچار شک میشدم که ایا از پس همه این کارها (بیمارستان.درد.زایمان.حرفهای چرت مردم.دکترای قسم خورده.ودیدن کسی که بینهایت دوسش دارم تو ان لحضه که داره درد میکشه و من کنارش هستم و........)به تنهایی بر میام خیلی سخت و طاقت فرساست اما چون زایمان خوشبختانه طبیعی بود وقتی ماما بچه رو بیرون اورد و نشونم داد نفسی کشیدم و دست همسرمو بی اختیار فشردم و بار دیگر بعد از صدای گریه بچه و لحضه ایی که بچه برای اولین بار و بعد از گذشت نیم دقیقه رو سینه همسرم گریه کرد بود.تا این لحضه واقعا سختی کشیدم اما....
الان از اون روزا حدود یکماه میگذره و نمیدونم باید چه گفت حسی عجیب و تازه که تا ادم ثانیه به ثانیه اشو باید لمس کنه یا پشت سر گذاشته باشه تا بفهمه چی میگم فقط اینکه کسی از بطن ادم میاد و حتی ادم از خودش هم بیشتر دوستش داره بگیر و الی اخر.
من تو این مدت 9 ماه و یکماه بعد از تولد کم امدم اگه کمی طولانی شد ببخشید کمی تجربهام بود کمی خاطرات و کمی هم اذیتهایی که شدم.
اما جالب ابنه که یک لحضه از نگاههاشو با هیچ ..........نمیشه عوض کرد.
پیروز و سر بلند باشید

چه حس عجیبیه وقتی منتظر هستی تا عزیزترین موجودی رو که خدا تو بطن ادم قرار میده رو ببینی . و تا تجربه نکنی نمیتونی شیرینی این احساس پاک و لطیف رو بچشی. ماهکم امشب چهارمین شب ااز حضورت کنار من و پدرت داره میگذره و هنوز باور کردنی نیست که این همه عشق و زندگی داره کنارم نفس میکشه و میتونم از نزدیک لمسش کنم. اولین ساعت های روز 26 تیرماه 1387 که روز تولد حضرت علی و روز پدر بود نشانه های اومدنت رو حس کردم. با بابا و مامان بزرگ رفتیم بیمارستان. ترسیده بودم و نگران از اینکه میتونم بدون مشکلی تو نازنین رو تو بغلم بگیرم یا نه؟ فقط حضور پدرت تو اون لحظه های سخت تونست قوت قلبی باشه برام و بهم آرامش و اعتماد به نفس بده تا بتونم اون دردها و نگرانیه رو تحمل کنم واقعا ازش ممنونم که با صبوریش بهم ارامش داد گرچه فکر میکنم من تمام دردهام رو به اون دادم! چون تو اون لحظه ها که درد به سراغم میومد از گاز گرفتن و چنگ زدن بابا دریغ نکردم بعد از گذشت 10 ساعت حضور تو بیمارستان تو عشق من بدنیا اومدی نمیتونم اون لحظه رو تو این چند تا خط وصف کنم نازنینم ولی بینهایت لحظه زیبایی بود . هم تو رو داشتم و هم بابا رو که تا اخرین مرحله زایمان کنارم بود . دو عزیز که زندگی من شده بودن . از اون روز تا الان که دارم برات مینویسم 4 روز گذشته و تو الان بخاطر زردی زیر نور مهتابی خوابیدی .امیدوارم تا فردا خوب خوب بشی که اصلا طاقت مریضیت رو ندارم نفسم . قربونت برم که اینقدر اروم و خوش اخلاقی . اینم عکسات 2 روز بعد از تولدت
... نظرات() link ۱۳۸٧/٤/۳۱ - ماهک اکبری | تگ ها:تولدت مبارک

نی نی جونم امروز رفتیم پیش دکترت ببینیم کی میخوای تشریف بیارین خانم خانما مثل اینکه واقعا جا خوش کردی و حالا حالا ها............ اما به لطف خدا همه چی خوب بود و نرمال پیش میرفت قربونت برم با اینکه بیمارستان صارم این همه مارا الاف کرد و بعضی از مریضها هم شاکی بودند به خاطر بد قولی دکتر صارم و بعد از یه دعوا دکتر صارم قهر کرد و گفت پول همه را بدین برن ولی یکی از دکترها بالاخره مامانتو معاینه کرد و کمی امیدوارمون کرد ولی خودمونیم ها امروز یه فیلم سینمایی باحال تو بیمارستان دیدی امید وارم با اینکه باعث تاسف بود برا کساییکه از شهرستانها میومدند و از راه دور دست خالی و خسته بر گشتند تو ناراحت نشده باشی و از این دنیای بی در و پیکر که دکترای قسم خورده به راحتی پا رو همه چی میزارن (غیر از پول و وقت ادم)از امدنت پشیمون نشی نازنینم دوست دارم و منتظرتم عزیز باباااااااااا هوارتااااااااااااااااا |






